بلاگر کوچولو

در اين وبلاگ وبنوشت هاي يه بلاگر كوچولو كه هميشه دنبال كسب مطلب هست رو مي بينيد.

پخش سی دی های غیر اخلاقی
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢ 
خبر: اخیرا یک CD غیراخلاقی که بازیگر نقش زن آن چهره‌ای شبیهبه بازیگر سریال جواهری در قصر (لی‌یانگ‌ای) دارد، روانه بازار غیرقانونی CD شد کهالبته با سرعت عملی نیروی‌انتظامی، همچون دیگر CDهای غیراخلاقی عرضه شده در ماه‌های اخیر از تکثیر گسترده باز ماند. (منبع: روزنامه)


***
خبر رسید که سی‌دی غیر اخلاقی منتسب به بازیگر سریال جواهری در قصر به بازار آمده و از فروش خوبی هم برخوردار شده‌است. به همین مناسبت، گروهی از خوانندگان کره‌ای که حسابی جوگیر شده‌بودند ضمن تکذیب این خبر و با اعلام اینکه بازیگر فیلم غیر اخلاقی با بازیگر سریال نرگس –ببخشید سریال جواهری در قصر- فقط تشابه ظاهری دارند ترانه زیررا سروده و خوانده‌اند.
این ترانه را با سبک رپ بخوانید لطفا (خوانندگان: کیم دونگ یاس و ایل چونگ آمین):
هیشکی نگفت یه دختره تنها توی آشپزخونه
با نقشه بانو چویی چطوری سالم می‌مونه؟
چه حالی داشت وقتی که دید سی‌دیش به بازار اومده
همه با هم داد بزنین: بانو چویی خیلی بده
بانو چویی اینو بدون اگر که گیرت بیارم
پای چشای خوشگلت کلی بادمجون می‌کارم

(در نسخه اصلی به‌جای کاشتن بادمجان از اعمالی غیر اخلاقی نام برده شده‌بود که به دلیل مراجعه افراد زیر 18سالبه این وبلاگ، از ذکر جزئیات اعمال غیر اخلاقی مورد اشاره معذوریم - مترجم)

بدون دروغ نیست این حرفا داره صحت
همه به یانگوم تهمت می‌زنن بی‌جهت
ماییم وارث درد ماییم باعث مرگ
غیرت کره‌ای‌ها رو صاعقه زد
(متاسفانه مساله غیرت در کره‌جنوبی کاملا رنگ باخته و به فراموشی سپرده شده‌است. چند هفته پیشدر سینماهای این کشور فیلمی به نام نقاب اکران شد که مصداق کامل ترویج بی‌غیرتی بود - مترجم)

دختر کره‌ای ناموس تو ناموس من
حالا که کسی نمی‌بینه بده یه بوسبه من
چطوری دلمون اومد با آبروی یه دختر بازی کنیم؟
بهتر نیست عوض اینکارابریم توی خیابون دختر‌بازی کنیم؟
حالا کنج آشپزخونه تکیه داده تنها
حسودی می‌کنن بهش همه زنها
گفت به خدا ای خدای من فقط یه خواهش
دلم تنگه واسه مین‌جانگ‌هو و روی ماهش
کاش می شد بی‌سانسور بکنمش بغل
باهاش برم ماه عسل

(ظاهرا صدا و سیمای کره‌جنوبی ید طولایی در سانسور دارد. راویان می‌گویند درنسخه بدون سانسور سریال، گاهی اوقات اتفاقات خاصی می‌افتد! - مترجم)

پس کجارفته غیرت مردای این شهر سئول؟
چرا واسه خرید سی‌دی یانگوم نمی‌دید پول؟
این سی‌دی ها داره حق کپی‌رایت
مفتی دانلود نکنی از اینترنت و سایت

(تکثیر غیر مجاز سی‌دی و عدم رعایت کپی‌رایت در کشور کره به صنعت سینما و سایرصنایع این کشور لطمه شدیدی وارد کرده‌است. همین چند روز پیش بود که هنرمندان کره‌ایدر موزه سینمای کره نسبت به تکثیر غیر مجاز آثارشان اعتراض کردند - مترجم)

یانگوم کلی زحمت کشید تا شد یه طبیب
چطور دلتون اومدید دادینش فریب؟
اون بود یک جواهر در قصر
خوشگلتر از اون نیست حتی در ولیعصر
(این خیابان ولیعصر با آن خیابان ولیعصر که در تهران وجود دارد متفاوت است. در خیابان ولیعصر سئول، حوالی ونک، پارک ملت و تجریش، دختران زیبایی به چشم می‌خورند امایانگوم یه‌چیز دیگه‌است)

عوض دیدن فیلم غیراخلاقی یانگوم
بشینید بهتماشای فیلم غیر اخلاقی گیومیونگ
با تلویزیون‌های 80 اینچ سامسونگ
سینما رابه خانه بیاورید!
(ببخشید که اینجوری شد! پیامهای بازرگانی کره هم گاهی اوقات پابرهنه وارد سریال می شود. ظاهرا اینها هم از مهران مدیری و باغ مظفر یادگرفته‌اند - مترجم)

اگه نظر منو می‌خوای یونسنگ خیلی خوشگلتره
اما افسوس واسه من خورد نمی‌کنه تره
(خداییش دیگه! من اگه جای این مین‌جانگ‌هو بودمیونسنگ رو انتخاب می‌کردم - مترجم)



بحثو عوض نکنیم وقتمون کمه
من دارم می‌گم به همه
دیدن سی‌دی کپی داره مشکل شرعی
همیشه اوریجینالشوببین نه جنس فرعی
می‌گم به اونایی که واسه باقی حرف تشنه‌ان
کپی غیر مجازسی‌دی رو بشکن
من نمی‌شکم / بشکن / بشکن بشکنه بشکن
اینجا بشکنم یار گله داره / اونجا بشکنم یار...
(در اینجا شما می توانید جوگیر شده و به حرف خواننده عمل کنید - مترجم)

نکته: اسم سریال را گذاشته‌اند جواهری در قصر اما تا جایی که بنده سریال را دیده‌ام نه یکی دوتا که ده‌ها جواهر در این سریال به ایفای نقش پرداخته‌اند. بنابراین توصیه می‌شود در اسرع وقت، نام این سریال را به جواهراتی درقصر تغییر دهند.

کلمات کلیدی: طنز
 
دختر تیزهوش چرا به استقبال مرگ رفت؟
ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٤ 
دختر تیزهوش چرا به استقبال مرگ رفت؟

اعتماد ـ گروه حوادث: «من ساناز دانش‌آموز سال 1386 مدرسه فرزانگان امین اصفهان، در دانشگاه شریف تهران قبول می‌شوم...». این بخشی از آخرین دست‌نوشته‌های دختر 19ساله‌یی است که چندی بعد در پی شکست در کنکور آزمایشی یک موسسه خصوصی اقدام به خودکشی کرد. ساناز دختر تیزهوش اصفهانی امسال نخستین قربانی آزمونی است که «غول کنکور» لقب گرفته. مرگ او تکرار حادثه‌یی هرساله و به صدا درآمدن چندین‌باره زنگ خطری جدی است.

هر سال با نزدیک شدن به کنکور و پس از اعلام نتایج آزمون از شهرهای مختلف اخبار تلخی به گوش می‌رسد که از مرگ خودخواسته نوجوانان حکایت دارد. ساناز و سانازها نوجوانانی هستند که راه یافتن به دانشگاه را تنها راه موفقیت می‌دانند و بدون فراگیری مهارت‌های زندگی و مدیریت بحران، سرشار از انگیزه‌های جنون‌آمیزند. محدودیت فرصت‌های موفقیت، بی‌توجهی به شرایط روحی و روانی نوجوانان، آگاهی نداشتن از مهارت‌های زندگی سالم، فشار خانواده و اطرافیان، اضطراب‌زایی سیستم آموزشی و... از جمله عواملی است که کارشناسان درباره علل این پدیده بیان می‌کنند.در نخستین حادثه امسال، ساناز دختر 19ساله اصفهانی صبح روز 10 فروردین ماه پس از اینکه در کنکور آزمایشی یک موسسه آموزشی رتبه خوبی را کسب نکرد، ابتدا به گفت وگو با مشاور تحصیلی خود پرداخت و سپس به پشت بام یک ساختمان شش طبقه در خیابان توحید رفت و با پرت کردن خود از آنجا به زندگی‌اش پایان داد.

پس از آنکه علت خودکشی این دختر جوان که دانش‌آموز دبیرستان تیزهوشان اصفهان بود فاش شد، تحقیقات بازپرس قنبری برای روشن شدن ابعاد دیگر این واقعه تلخ ادامه یافت. در این مرحله آخرین دست‌نوشته‌های ساناز به دست آمد. دختر 19ساله در یکی از یادداشت‌های شخصی خود نوشته است: «خدایا من تو را خیلی دوست دارم و احساس می‌کنم تو هم مرا بیشتر از بقیه انسان‌های عادی مثل خودم دوست داری، می‌خواهم دوباره به تو نزدیک شوم و مثل قبل از 25/2/86 تمام نمازهایم را در اولین زمان می‌خوانم. خدایا مرا به آرزوهای بزرگم برسان.» دختر دبیرستانی همچنین در آخرین یادداشت شخصی‌اش نوشته است: «من ساناز دانش‌آموز سال 1386 مدرسه فرزانگان امین اصفهان در دانشگاه شریف تهران قبول می‌شوم، شریف نشد، دانشگاه تهران، دانشگاه تهران نشد، صنعتی اصفهان که می‌شود. می‌گویید نه، نگاه کنید.» این یادداشت از اهمیت ویژه موفقیت در کنکور برای ساناز حکایت دارد و بخشی از انگیزه دختر 19ساله از مرگ خودخواسته را توجیه می‌کند.

در همین حال، مادر ساناز که خود نیز فردی فرهنگی است درباره خودکشی دخترش گفت: «وقوع این حادثه ما را تکان داد. زیرا ساناز هیچ مشکلی نداشت و حتی علامتی مبنی بر افسردگی در او مشاهده نمی‌شد. تنها دغدغه ساناز درس‌هایش بود، او فرد موفقی بود و پس از دوره دبستان تمامی مقاطع را در مدارس تیزهوشان پشت سر گذاشت. انسان مصممی بود و هر موضوعی را تا سرانجام پیگیری می‌کرد و البته در شرایط سختی نیز قرار داشت. چون دانش‌آموزان مدارس تیزهوشان در شرایط دشواری قرار دارند و سطح انتظارات از آنها بالا است و همه تصور می‌کنند که این‌گونه دانش‌آموزان به طور قطع باید موفق شوند. او همیشه می‌گفت به رغم تمام فشارها ما هیچ فرقی با دیگران نداریم و تنها استرس و اضطراب مضاعفی را تحمل می‌کنیم و اگر موفق نشویم جامعه به ما خواهد خندید. مادر این دانش‌آموز ادامه داد؛ باید با اظهار تاسف بگویم که در این مدارس صرفاً به مسائل علمی توجه می‌شود و بچه‌ها از کمترین امکانات مشاوره‌یی مرتبط با روح و روان‌شان برخوردار هستند و به رغم فشارهای بسیار کسی به نیازهای دیگر فرزندان نخبه کشور توجه نمی‌کند. در یک جمله می‌توانم بگویم این بچه‌ها را بالا می‌برند و بعد به پایین پرتاب می‌کنند.» وی با ابراز گله‌مندی از برخی مدیران این مجموعه گفت: «آیا هیچ کس دنبال کرد که فرزند تیزهوش من با آن همه استعداد و توانایی چرا به این نقطه رسید و چه شرایطی موجب ناامیدی او شد؟»

مادر این دختر تیزهوش گفت: «ساناز روز 7 فروردین در آزمون موسسه... شرکت کرد و بعد از دریافت نتیجه آن در روز 8 فروردین به شدت فرو ریخت. من در مسافرت بودم، اما با من که تماس گرفت نگرانی خودش را ابراز کرد و من تلاش کردم به هر صورت ممکن آرامش پیدا کند.» مادر ساناز افزود: «دخترم قربانی شیوه‌های غلط آموزشی شد زیرا او زیر فشار سنگین کنکور و امتحانات متعدد و خارج از استاندارد قرار گرفته بود. او بایستی قبل از این یاد می‌گرفت چگونه با مشکلات مواجه شود و مشکلات را چگونه مهار کند. در حالی که در سیستم آموزشی که فرزندان نخبه ما را با گزینش‌های سخت می‌پذیرد، هیچ‌گاه به موضوع افزایش این‌گونه مهارت‌ها پرداخته نشده و ساناز تنها ناچار بود به ماراتن موفقیت در شرایطی خاص بپردازد. سخنان من امروز برای نجات او هیچ خاصیتی ندارد، اما برای نجات سایر دانش‌آموزان می‌تواند کمک‌کننده باشد. آیا در مدارس تیزهوشان به همان اندازه که به دروس سخت و شکننده پرداخته شده، به سایر موارد هم پرداخته شده است؟ فرزندم در شرایطی سخت و در وضعیتی خاص به این سمت کشیده شد و متاسفم که بگویم این‌گونه اتفاق‌ها زود از خاطرها می‌رود و کسی نیست که دنبال کند چرا او باید دست به چنین عملی بزند، در حالی که از بالاترین نمرات درسی برخوردار بوده است. او هیچ چیز کم نداشت، مگر آنکه طی سال‌های تحصیل یاد نگرفته بود چگونه با استرس و شکست مقابله کند. ساناز در سه مرحله در آزمون تیزهوشان پیروز شد و توانست استعدادهای خودش را نشان دهد، پس می‌بینیم که او از توانایی لازم برخوردار بوده و رفتنش به محیط افراد نخبه امری عادی و اتفاقی نبوده است. او هیچ مشکلی نداشت. ما از ثروت زیادی برخوردار نبودیم اما هرچه داشتیم طی 19 سال به پایش ریختیم تا او به آرزوهای بزرگش برسد، ولی ظرف چند ساعت همه زحمات من با سال‌ها خدمت به نظام آموزش و پرورش و پدرش که کارمندی تلاشگر بود از بین رفت و فرزندمان که تازه در آستانه موفقیت قرار گرفته بود دست به اقدامی عجیب زد. اینها را نمی‌گویم تا اتفاقی که افتاده را توجیه کنم، اما باید مردم، والدین و مسوولان عبرت بگیرند و به داد نوجوانان و جوانان برسند.»

پدر ساناز نیز درخصوص آخرین لحظات زندگی فرزندش به پایگاه اطلاع رسانی عبرت گفت: «ساناز به شدت نگران بود. روز قبل از این واقعه با مشاورش تلفنی حرف زد. اما از آنجا که فردی مغرور بود، لب به بیان حقیقت نگشود و من متوجه نگرانی‌اش نشدم. روز حادثه من ساعت 4 صبح بلند شدم و چون مادرش نبود، برایش زرشک‌پلو و مرغ درست کردم. ولی او گفت ظهر ناهار را با من می‌خورد و تا موقع بازگشتم به خانه منتظر می‌ماند. ساناز در مسائل دینی بسیار کوشا بود، ولی همیشه از موضوع تحصیلش به عنوان یک قدم بزرگ اسم می‌برد. کلاس پنجم را در دبستان عصر انقلاب گذراند و بعد در تیزهوشان قبول شد که ای کاش هرگز نشده بود. او فردی مصمم و با تصمیم‌گیری‌های منطقی بود و همیشه پاسخ‌هایش مطلوب و درست تلقی می‌شد و فرد قاطعی بود و با بچه‌های هم‌سن و سالش زیاد نمی‌جوشید و سعی می‌کرد با بزرگ‌ترها بیشتر سخن بگوید. زیرا همیشه با عقلش حرف می‌زد. باور کنید هنوز نفهمیدم که چرا باید ساناز عزیزم دست به چنین کاری بزند. البته فشار درس و استرس کنکور را داشت. چون می‌خواست پیشرو و موفق باشد. ولی واقعاً متوجه نشدیم. شبانه‌روز به چهره‌اش نگاه کردم و در روز آخر به دقت رفتارش زیر نظرم بود، ولی از آنجا که خیلی عاقل بود، حدس نزدم که ممکن است چنین کاری بکند. البته من فردی عادی هستم، ولی آیا مجموعه‌یی که وظیفه تربیت او را داشته با استفاده از آن همه ابزار و روش‌های علمی چگونه ندانسته و نفهمیده که دخترم چه شرایطی داشته است؟ مگر این افراد در این مراکز آموزشی تحصیل نمی‌کنند و از آنها مراقبت نمی‌شود؟» پدر ساناز ادامه داد: «او می‌دانست، می‌فهمید، حل می‌کرد، ولی می‌گفت وقتی در شرایط برابر با دیگران قرار می‌گیرم، دچار وحشت می‌شوم. وقتی همان سوالات را در جای دیگر می‌گیرم، به سرعت حل می‌کنم. کارنامه‌هایش را ببینید، پرونده‌اش سراسر شور و موفقیت است. نمره‌هایش را مرور کنید، سوال کنید که آیا او ذره‌یی گرفتاری داشته؟ او به هیچ چیز و هیچ کس توجه نداشت، مگر خداوند متعال. عبادت کردن و آموختن علم و پیشرفت کردن. عاشق بیولوژی بود و آرزو داشت که روزی به موسسه رویان برود. تمام تلاش دخترم ساناز معطوف به این اهداف بود، اما دریغ که به آن دست نیافت.»

کلمات کلیدی: خبر
 
فریاد در اتوبان!!!
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٢ 

فریاد در اتوبان!!!

 

خواندن این خاطره برای افرادی که قلب ضعیف دارند توصیه نمیشود!!!

 

افسانه میگفت:تو چرا زیر چشمت جای چنگه؟نکنه تو دوست دختر داری؟ اصلا نکنه قصد تجاوز به اون رو داشتی اون استقامت کرده؟یا اینکه نکنه با تو مخالفت کرده تو هم دست روش بلند کردی؟نکنه فردا تو زندگی ایندمون هم میخوای دست رو من دراز کنی؟نکنه خودت رو زدی به مظلومی و میگی من خودم رو وفق علم کردم و استاد ریاضی هستم و تخصصم هم دو اتحاد اوله!!!

هی گفت نکنه,نکنه,نکنه,که مجبور شدم اصل ماجرا رو براش تعریف کنم. شما هم که دیگه خودی هستید و از رازهای پیدا ونهان من خبر دارید پس اینم روش:

 

ترافیک سنگین بود.اتوبان بسته شده بود. معلوم بود اتفاقی افتاده. برای اینکه گذر زمان رو متوجه نشم سی دی بزنم به تخته عباس قادری !!!رو گذاشته بودم و با هاش حال میکردم بعد از دقایقی به منشا حادثه رسیدم. خدایا باور کردنی نبود این حقیقت نداشت. مگه انسان میتونه این صحنه رو ببینه و مثل تمام راننده های دیگه از کنارش بی تفاوت رد بشه؟منکه برام تصور دیدن همچین صحنه ای هم باور کردنی نبود

آهان صحنه چی بود؟خوب الان براتون میگم . یک مرد حدود45 ساله, ریقو,با موهای ریخته, گردن درازو قد کوتاه از ماشین پیاده شده بود و یک خانم حدود 30 ساله ,رعنا,موهای مش کرده,و گردن متوسط و خوش قامت رو زیر مشت ولگد گرفته بود و در برابر نگاه بی تفاوت مردم زن بی پناه رو با شدت مورد ضرب وشتم قرار داده بودو زن تنها فقط جیغ میکشید و ناله میکرد و از مردم کمک میخواست. اما کدام مردم؟!!

خون جلوی چشمام رو گرفت. عرق سرد رو پیشونیم نشست. یاد مرحوم فردین افتادم که در این لحظات با چند تا نامرد در میافتاد و دمار از روزگار شون در میاورد یا مرحوم بیک ایمانوردی که چطور چشمش رو میبست واز دخترهای مظلوم دفاع میکرد. یا ناصر ملک مطیعی یا چرا راه دور بریم همین جمشید آریای خودمون..

.وقتی دیدم کسی حاضر به کمک به این زن تنها نیست بی درنگ دنده رو خلاص کردم. ترمز دستی رو کشیدم.از ماشینم پیاده شدم. کتم رو در اوردم همینطور که آستینم رو بالا میزدم از پشت شونه های مردتیکه رو گرفتم. برش گردوندم. اول یک چک در گوشش زدم بعد مشت اول رو حواله شکمش کردم. مردک هم ریقو بود هم انتظار نداشت که ببینه روح مرحوم فردین و بیک ایمانوردی در من ظهور کرده باشه. همچنان مات ومبهوت بود که یقه اش رو گرفتم و از زمین بلندش کردم و روی کاپوت ماشین نشوندمش و با تمام وجود در حالیکه صدام رو نخراشیده کرده بودم عینهو ناصر ملک مطیعی فریاد زدم"نامرد!مگه تو ناموس نداری؟بی غیرت!!! زورت به یک زن رسیده؟"مردک به لرزه افتاده بود. با چشمام زل زدم به چشماش عینهو جمشید اریای خودمون!!!

اما چشمتان روز بد نبینه! یک مرتبه در حوالی گوشم احساس سوزش کردم.این سوزش مربوط به یک چک آبدار بود در یک آن به خودم گفتم اینها که 2 نفر نبودندپس کی بود که از عقب به من حمله کرد؟. در حالیکه شوکه شده بودم همینطور که یقه مرتیکه رو تو دستم داشتم آمدم گردنمو بچرخونم که دیدم یک صدا میگه "مردتیکه لندهور چه کارش داری؟لات بی سرو پا,عربده کش ولگرد, دست از سرش بردار , بی ناموس, بی غیرت زورت به یک مرد ضعیف بی پناه رسیده؟"

صدا صدای زنانه بود. برگشتم. خدای من چی میدیدم. صدا مربوط به همون زنی بود که زیر مشت ولگد مرد داشت از پا در میومد. هنوز تو بهت بودم که دیدم زن همینطور که به صورتم چک میزد وچنگ میانداخت و ناسزا میگفت مدام با صدای بلند فریاد میزد"آی ملت کمک کنید. این لات بی سر وپا شوهرم!!!رو کشت یک مسلمون تو شما پیدا نمیشه که به یک مرد مظلوم کمک کنه؟ آی مسلمونا!!!!"

دنیا داشت جلوی چشمم سیاهی میرفت. اصلا باورم نمیشد که من وارد یک دعوای خانوادگی شده باشم. وقتی باورم شد که دیدم راننده ماشین هست که پشت سر هم ترمز دستی میکشه و پایین میاد.یکی قفل فرمون دستش بود.یکی زنجیر,یکی چاقو,اونی هم که چیزی نداشت فحش میداد و تف مینداخت!....همه شده بودن فردین,بیکایمانوردی,ناصر ملک مطیعی, و همین جمشید آریای خودمون..

 

افسانه از اون روز تا حالا با من قهره. افسانه بعد از شنیدن این داستان در حالیکه بغض گلوش رو گرفته بود  گفت:آخه بی معرفت تو چطور دلت امد یک مرد رو بدون تحقیق مثل این لاتهای بی سر وپا جلوی چشمهای زنش کتک بزنی . تو بیشتر مثل مرتضی عقیلی میمونی تا فردین وبیک ایمانوردی و ملک مطیعی و جمشید آریای خودمون!!!
کلمات کلیدی: کپی - پیست
 
خرید شوهر
ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٠ 

سلام،
طی آخرین اقدامات به ثمر رسیده، بنده به سمت آرمیتا روی آوردم و یاردان هم به لاک دفاعی خودش برگشته!!

جدیداً هم بنده و آرمیتا، در پشت در های بسته (نگران نشید، هوا کش داره!) در حال مذاکره برای بلایی هستیم که بخوایم به سر یاردی یا بلاگش بیاریم.

 خوب حالا که اخبار رو خوندید، به این مطلب زیبای پایینی توجه کنید و حواستون رو جمع کنید. تکراری بود هم تابلوش نکنید!!

مرکز خرید

یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد.
این مرکز، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد. اما اگر در طبقه ای دری را باز می کردند باید حتما آن مرد را انتخاب می کردند و اگر به طبقه ی بالاتر می رفتند دیگر اجازه ی برگشت نداشتند و هرکس فقط یک بار می توانست از این مرکز استفاده کند.
روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند.
در اولین طبقه، بر روی دری نوشته بود: “این مردان، شغل و بچه های دوست داشتنی دارند.”
دختری که تابلو را خوانده بود گفت: “خوب، بهتر از کار داشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینیم بالاتری ها چگونه اند؟”
پس به طبقه ی بالایی رفتند…
در طبقه ی دوم نوشته بود: “این مردان، شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند.”
دختر گفت: “هوووومممم… طبقه بالاتر چه جوریه…؟”
طبقه ی سوم: “این مردان شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند و در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند.”
دختر: “وای…. چقدر وسوسه انگیر… ولی بریم بالاتر.” و دوباره رفتند…
طبقه ی چهارم: “این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند. دارای چهره ای زیبا هستند. همچنین در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند و اهداف عالی در زندگی دارند”
آن دو واقعا به وجد آمده بودند…
دختر: “وای چقدر خوب. پس چه چیزی ممکنه در طبقه ی آخر باشه؟”
پس به طبقه ی پنجم رفتند…
آنجا نوشته بود: “این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند! از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی را برای شما آرزومندیم!”

---------

خوب، خوندین؟

نکات مثبتش رو در یافت کردید؟

خوب تصمیم گرفتم توی هر پست یه عکس کاملاً بی ربط به موضوع هم بزارم. از همین امروز هم شروع می کنیم :

این هم یه عکس برای نشون دادن خشونتم به یاردان!! 

چون یاردان از اون عکس نترسید، عوضش کردم. 

 

این عکس هم به افتخار بازدیدکنندگان عزیز: 

فعلاً همینها باشه، اگه بازدیدکننده های خوبی باشید و نظر بدید اینجا رو به فتوگالری تبدیل می کنم.


کلمات کلیدی: وبلاگ نویسی
 
دو راهی زندگی!!
ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٩ 

با سلام، این عس ترسناکی که می بینید، یکی از شکنجه های بیرحمانه ی گروه یاردانقلی و دارو دسته اش هست که بر روی گربه ی "..." آرمیتا انجام شده و خوب، همونطور که می بینید کاملاً به فنا رفته.!!

خوب مطلبم رو با این عکس زشت (همممم، منظورم اون عملشه!!!) شروع کردم و خبرهایی دارم که بسی جالب برای شنیدن هست.

خبر اول اینکه، طی اقدامات بسیاری که آرمیتا به خرج داد، (با انداختن تیکه هایی علمی و غیر علمی) بحث علمی این وبلاگ رو به طور کامل به بحث غیر علمی تغییر داد، البته فقط عنوان وبلاگ رو عوض کردم.   به... به...

از دیگر اقدامات (نسبتاً) بیرحمانه آرمیتا، پشنهاد همدستی باهاش به بنده بود که بنده رو بر علیه یاردی بشورونه!!!

البته بنده تا حدودی دو دل (مایل به آرمیتا بیشتر) هستم به دو دلیل:

* از گربه خوشم نمیاد!!

* از وبلاگ آرمیتا خوشم میاد!!

خوب همین الان بنده تصمیم خودم رو گرفتم و می خوام به گروه آرمیتا برم.

"" به نظر بازدیدکنندگان کاملاً احترام گذاشته شد. ""

راستی، این هم وبلاگ آرمیتا!!! 

خیلی ممنونم که این عرایض بنده رو خوندید.

فعلاً بای...

بنده رو با نام بلاگر کوچولو بشناسید.!! 


کلمات کلیدی:
 
ساقیا آمدن عید مبارک بادت!!!
ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٩ 

با سلام خدمت تمامی بازدیدکنندگان عزیز این وبلاگ، (منظورم خودته یاردان قلی جان، کس دیگه ای که به ما مهر نمی ورزه :( )

خوب خواستم قبل از این که سال تحویل بشه بهتون عید رو تبریک بگم، چون می دونستم اگر بعدش این کار رو بکنم، نمکش می ریزه. (چه لوس)

خوب از کجا بگم، توی این چند وقتی که (ظاهراً) نبودم دو تا پست پر محتوی، یکی حاوی معرفی یه انجین خیلی باحال + یه ضد حال از خودم و یه پست دیگه که بهتره نگم تا دلتون نسوره!!، می خواستم بفرستم که به دلیل سرعت بسیار بالایی که داشت اینترنتم، پست نشدن.

اما خوب، حالا باید عید رو بهتون تبریک بگم عزیزان، عیدتون مبارک و سال خوب و خوشی رو براتون آرزو می کنم. (توهم خان جان خان بزرگ، به شما هم ریاستتون رو تبریک عرض (شاید هم طول) می گم.) 

 راستی، دو تاکتاب باحال اومده دستم:

1- کتاب آموزشی Object Oriented Programming

2- مرجه زبان برنامه نویسی Cpp

خوب، دوست دارید عیدی بهتون چی بدم عزیزای دلم؟

خوب یه بازی درست کنم به مناسبت این عید میمون (باباته !!) برای شما بازدیدکننده های عزیز؟

(البته به جز یاردان و توهم و توهم خان بزرگ کسی اینجا نمیاد، تازه الان هم که توهم و یاردان متواری شدن و توهم پدر هم به دنبالشون (با همراه یه عدد آفتابه (ترجیحاً مسی)) راه افتاده له سمت شهر های مرزی. توضیحات بیشتر رو توی وبلاگ خودشون ببینید، همسایه رو چه به فضولی!!

خوب فعلاً با همگی خداحافظی می کنم. عیدی رو هم بگید چی باشه.

باز هم این عید عزیز رو به همه تبریک عرض می کنم!

بابای 

______________

کلمات کیلیدی: عید، سال جدید، توهم کجایی؟ - یاردان متواری میشود... 


کلمات کلیدی: وبلاگ نویسی
 
بدشانس
ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٦ 

سلام خدمت تمامی کسانی که دارن این وبلاگ رو بازدید می کنن. (دستتون درد نکنه.)

الان بغض گلوم رو گرفته. 1 ساعت و نیم منتظر بودم تا یه سورسی رو دانلود کنم (حدود 12 مگابایت) حالا که فقط 12 بایت مونده تا تموم بشه، اخطار میده که سرور ریست شده و نمی تونه دانلود کنه. 

من بد شانس ترین آدم روی زمینم !!!  99.6% رفته و دیگه دانلود نمیشه.

الان هم صاحب کافی نتیه می فهمه داشتم دانلود می کردم و بدبخت میشم.

اما یه چیز بگم و اون هم اینه که می خوام روی ترجمه یه برنامه Open Source (یه بازی) کار کنم و به سازنده اش کمک کنم و بعد از اون اگه شد یه ذره توی تقویت کارش هم کمک  کنم.

البته در این راستا تنها سودی که به من میرسه اینه که C++ ام خوب میشه و در یک برنامه کاربردی تجربه اش می کنم.

 فعلاً برم ببینم اینو چیکار می تونم بکنم؟

با اجازه 


کلمات کلیدی:
 
اول هفته
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٥ 
سلام.
باز اول هفته بود و درس هام زیاد بود برای همون دیروز رو نتونستم آپدیت کنم.
خوب دیروز رو تا قسمتی از کلاس ها خوندم و کار کردم. (از روی یه کتاب به نام سی پلاس پلاس در ۲۴ساعت) خلاصه که دیروز کلی حال کردم با این Cpp خودمون.
نمی دونم چرا اینقدر بازدیدکنندگان کمن؟ از کسانی که این بلاگ رو می خونن خواهش می کنم آدرسش رو به بقیه هم بدن تادعاشون کنم. (آخه من کنار امام رضام!)
امروز توی مدرسه چون درس مهمی نداشتیمَ داشتم صفحه ای که از آموزش OGRE پرینت گرفته بودم رو می خوندم و کلی از وقتم استفاده کردم. به شما هم پیشنهاد می کنم، خیلی توی وقت سرمایه گذاری میشه!!!
کلمات کلیدی: